تبلیغات
شــــــــــــــور مستــــــــــــــان
شــــــــــــــور مستــــــــــــــان
خدا را در دمادم نفس هایت جستجو کن .خدا مهربان ترین نفس توست. 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک دوستان
یاد باد آن کودکی ها یاد باد...
 
ا
 
پا به پای کودکیهایم بیا                 کفشهایت را بپوشان تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن           باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو       با کسی جز دوست همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر       عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی      با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان          لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم        در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما                قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ         ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت    خنده های کودکی پایان نداشت
هر کسی رنگ خودش بی شیله بود       ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر !        همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست      آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای ؟      مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟       می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟     آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی شعر باران را بخوان      ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !         کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد       سادگی هایم به سویم باز گرد!
 
 

حقیقت رو باید از زبون بچه شنید.

1.داشتیم دسته جمعی یه فیلم سینمایی خارجی رو میدیدیم،توی فیلم پدره داشت به بچه ی 8-7 سالش رانندگی یاد می داد.همسرم گفت:چه پدر خوبیه!از حالا داره به بچش رانندگی یاد می ده!

من در جوابش گفتم:خوب خارجی ها خیلی دوست دارندکه بچه هاشون روی پای خودشون بایستند.

در همین لحظه پسرم  بلند شد وگفت:خوب منم می تونم رو پاهام وایستم.ببین!

بقیه در ادامه مطلب

2.همسرم ازم پرسید:رفتی آرایشگاه؟

گفتم:آره ،ولی دست از پا درازتر برگشتم.

پسره یکم دست وپاهامو ورانداز کرد وگفت:مامان چه جوری! هر چی می کشم دستم دراز نمی شه!


3.تلفن زنگ میزنه همسرم می گه:اکه با من کار داشتند من نیستما!

با ایما واشاره سعی کردم بهش حالی کنم که بچه داره نگاش می کنه مطلبو نگرفت. آخرش پرسید: چی می گی بابا؟

پسرم زودی میگه:مامان می خواد بهت بگه جلوی من نباید دروغ بگیا زشته!


4.آیفون که زنگ میزنه همسرم جواب می ده.در جواب سوالم میگه آقای همسایه بود.نمی دونم از کجا فهمیده من تصادف کردم.مگه نگفتم فعلا به کسی چیزی نگید.

پسرم میگه:بابایی وقتی اقای... رو توی راه پله دیدم سلام کردم و بهش گفتم:امروز می تونی با خیال راحت ماشینتو پارک کنی.بابا جونم دیگه زنگتون رو نمی زنه . شما هم مجبور نمی شین ماشینتون رو جا به جا کنید.آخه بابام با یه کامیون گنده تصادف کرده.


5.پسرم رو بردیم عکاسی تا عکس 4 سالگیش رو بندازیم(برای یادگاری).اون حسابی اخمالو بود.دختر خانم عکاس رفت جلو ،لپشو کشید و گفت:چطوری گوگولی.بخند می خوام ازت یه عکس خوشگل بگیرم.یهو تقی زد تو گوش دختره.دعواش کردم وگفتم:این چه کاریه می کنی.با صدای بلند گفت:خوب دوست ندارم یکی لپمو بکشه!


6.دیشب برای شام غذایی داشتیم که همسرم زیاد دوست نداره.طفلی بدون اینکه حرفی بزنه یکم از غذاشو خورد وتا خواست که بلند شه بره پسرم گفت:بابا مگه نگفتی مامان هر چی می پزه باید تا آخرش بخوریم وخئارو شکر کنیم.بنده خدا مجبور شد بشینه تا آخر همشو بخوره.منومیگی!

شاید ادامه داشته باشد...




طبقه بندی: شوخیهای خودمونی...،
[ چهارشنبه 30 فروردین 1391 ] [ 06:23 ] [ بهار نجف پور ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


بهارم ،جنسم از گلبرگ احساس

خـدا را بــو کـشیـدم از گـل یـاس

خدایـی که کشیده نقش خود را

به روی صورتم ،با هر چه وسواس

اگر ساکـت تـر از سـنـگ صـبـورم

نخواهم ریزد این طرح ، ایّها الناس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
--------------