تبلیغات
شــــــــــــــور مستــــــــــــــان
شــــــــــــــور مستــــــــــــــان
خدا را در دمادم نفس هایت جستجو کن .خدا مهربان ترین نفس توست. 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک دوستان

گاهی که یادت از کنارم می گریزد

آرام می گردد کمی رنگ قرارم

یک لحظه قلبم جایگاهش را بیابد

کمتر بلرزد جان من ، کمتر بریزد

لیکن نمی خواهم من این آرامشم را

زیرا که یادت گاه ِ رفتن می رباید

روحم ، روانم ، هستی ام را

آری گره خورده وجودم

با خاطرات دائم تو

طوری که جانم زنده باشد

با اضطراب دائم تو

گاهی که خواهد یادت از یادم گریزد

باید که روحم با ممات خود ستیزد




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 17:45 ] [ بهار نجف پور ]

غالب شده بـر چشم مـن بـاران دوبـاره
شـاید که سیلابـش بـرد غم را ز خـانـه

بـایــد بــپـرسـی حـال ابــری  را ز  ابـرو
آن سان که خم تر می شود با هر اشاره

رخــسـار   زردم   آبــرو  از  مـن بــبـرده
هر دم که این دل از تـو می گیرد بـهانـه

از بـس غمـت بر دوش مـن باری نـهاده
بـر بـیـد مـجنـون می زنـد پـشتم کـنایه

آتـشفـشان شـد انـدرون از سوز سینـه
مـهری که بـستم بر لبم هستش نشانه

جـز استـخـوانی از بـدن چـیـزی نـمانده
تـنـدیس عـشق اینـک منم در این زمانـه





[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 11:59 ] [ بهار نجف پور ]

ابـر ِ بالا خانه اش ،لـیـکـن حـزیـن

می شودهم شآن ِ خاک ، با او قرین

هـر چـه جان دارد فـشاند بر زمـیـن

عشق ِ باران بـر زمین هسـت آتشین




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ سه شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 18:16 ] [ بهار نجف پور ]



گر قلک قلبم  ، تو شکستی غم نیست

سرمایه ی با ارزش آن جز غم نیست

غـم هـای تـو مجـمـوعه بـشد از اول

سرمایه گذاری ِ تـو اینک کم نیـسـت




[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 17:36 ] [ بهار نجف پور ]

اکنـون کـه در بـند ِ نگاه تو اسیرم

                  آزادتـریـن، صـیـد ِ خـداونـد زمـیـنـم

هرقدر که بر تنگ نگاهت بفشاری

                  آسان شود احوال اسارت به روانم




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ پنجشنبه 15 تیر 1391 ] [ 16:44 ] [ بهار نجف پور ]

دلـم مـهـمـانـسرای هـر نـفس نیست

بـوَدمـهرش ،ولیکن بـوالهوس نیـست

عزیزان گفته اند مهـمان عـزیـز اسـت

ولـیکـن جا بـرای هـر مـگس نـیـسـت


پ. ن. :از دوستان عزیزی که زحمت می کشند و مطالب این وب رو می خونند

اول تشکر می کنم و بعد خواهش می کنم دوباره پست (با من برقص )رو بخونند

راستش باز هم به کمک احتیاج دارم.




[ سه شنبه 6 تیر 1391 ] [ 11:58 ] [ بهار نجف پور ]

عــمـریست صـدا به حنـجره زندانی ست

                 لب بسته فرو خموشی اش مهمانی ست

بـــنــد از بـــر ـِ او بــریـدن آســان نــشـود

                زیــرا کـه غــم عـشــق تـوام پـنـهانی ست




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 16:30 ] [ بهار نجف پور ]

 

آخه با عکسه چی کار داری مگه مورد اخلاقی

داشته که هی برش می داری؟!!!

اصلا حالا که این طور شد پست سواحل اروپا رو حذف نمی کنم تا حرصت در بیاد

ببین فضای شاعری رو چه جوری کردی اگه دستم بهت برسه

یک کم جنبه داشته باش بی کلاس

 

 انــــدر این شــب های طــولانی ،بــیا با من برقـــص

بــی توام شــبگــرد حیـــرانــی، بـــیا بــا من برقـــص

دامـــن ِ پــــر چـیـــن خـــود  را بر دو دســـت بــاد ده

پایــکوبیِِ  تو انجــامد به طوفــانی، بـیـابــا من برقــص

از بــــرای روشــــنــایــی شــــب تــــاریک وســـــرد

شمع چشمت کرده اینجارا چراغانی ،بیا با من برقـص

جام مــی از دســت من مســتان،دلـم را خــون مکـن

شــرط مســتــی را تو مــی دانــی، بیا با مـن برقـص

تـــاب گـیــســـوی تو آتــش مــی زند بــر جـان وتــن

چونــکــه طــرّه اش بـیـافـشـــانی،بــیابا من برقــص

غــنچــه ی رخـسـار مـن خـشـکیده وپـژمـرده است

کــن نـثــارش بــوســه بـارانـی ،بـیـا بـا مـن بـرقــص

هـر تـکـانـی کـه تـو  بـر قــوس کـمــر مـی افـکـنـی

بــس بیـافــزاید بـه مــسـتـانــی، بـیـا بـا من بـرقــص

ســاز مـطـرب را تـو اکـنــون بـا دل مـن کــوک کــــن

ر ِنـگ قـلـبـم را تـو مـی دانـی ،بـــیـا بـا مـن برقــص

مــردم چـشـمـان ِ مــــن هـردم بـه فـرمـان تواســت

پــای را بـر چشم من آور به مهمانی بیا با من برقص

تــا طــلـوع صـبــح صـادق بــر بـــهــار دل پـــریــــش

طی شود ایـن شــب به آســـانـی بـیـا بـا من برقـص

                                                                    (بهار)




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 10:10 ] [ بهار نجف پور ]

 


این یک داستان از پسر عزیزم احمدرضاست که به تنهایی اون رو نوشته.

احمدرضا  کلاس اول رو تازه تموم کرده و عاشق نویسندگیه.

خواهش می کنم داستانش رو با دقت بخونید ونظرتون رو بگید.

همه ی نظرات شما  براش خونده میشه.




طبقه بندی: یک تجربه،
[ دوشنبه 15 خرداد 1391 ] [ 19:35 ] [ بهار نجف پور ]

 

با کدامین کلمات می توان تورا ستود که معنایت در کالبد حروف نمی گنجد.

و من مثل همیشه خمار و مبهوت که از عطوفت ونرمی قلب پدرانه ات

بنویسم ویا از استقامت مردانه ات در برابر ناملایمات روزگار.

ای رسول پشتوانه وپشتکار:

چقدر سخت است ساعتها کار و خستگی را بیرون از خانه جا بگذاری

وتنها لبخند و نان سنگک را به ارمغان بیاوری و من هر روزدر نگاه گرم تو

 این معجزه را لمس کرده ام.

صبر ایوب ، دم مسیحایی و ید بیضا ،همه را در خلاصه ی تلاش تو نظاره گر

بودم و ناخن کبودت گواه راستین این رسالت است.

چگونه سالها تلاشت را در چند سطر بیاورم که مرهمی باشد بر سینه ی

سرشار از زخم ِ زبانهای کار فرما ی سنگ دلت.

نه من توان ِ ستایش از تو را ندارم و تنها می توانم بوسه گر دستانت باشم

شاید که زبری پینه ی آنها بر لبانم نقش نبرد سنگین تورا در طوفان زندگی

 برایم تداعی کند.

خوش به حال کفشهای ایمنی ات که بیشتر از هر کسی همراهی ات

کردند و گاهی ضربه گیر دردهایت شدند.

پدر ساده دل مهربانم هماره حسودِ  چروک پیشانی ات بودم که به دور

از شرم بر صورت مهربانت بوسه می زند ومن ..........

ای کاش همان دختر بچه ی کوچک بودم تا می توانستم لحظه ی

اسب سواری هایم  این بار به جای تک زدن بر پشتت، بر شانه های

خمیده ات بوسه بزنم.

اگرچه پول چندانی در دستت نیست ولی بوی عشق وایثار آن

فضای ایامم را عطرآگین کرده ومن تا همیشه ی روزگار به نام

تو بر نامم افتخار می کنم .

                                     تقدیم به همه ی پدران زحمت کش دنیا(بهار)

                                        


پ .ن 1. همسرعزیزم با اینکه از سایه ی گرم و مهر شیرین پدری

بی نسب بودی ولی با کوشش مداومت زیباترین و مستحکم ترین

آشیانه ی پدری را برای من و فرزندانم ساخته ای وبه همگان ثابت

کردی که خوب بودن نیازی به تجربه ندارد.

من شاهد جهاد سخت تو برای ایجاد آرمش در خانه ام بوده ام و

تمامی آنها را در دفتر خاطرات  قلبم حک کرده ام.

همسر عزیزم آسایش امروزم را مدیون تلاش همیشگی تو هستم

و همه ی تلاشم را برای حفظ گرمای محبت کاشانه ام خواهم نمود.

 

پ. ن.2. غم بچه های یتیم و بی پدر توی این روزهایی که به اسم

روز پدر مزین شده بیشتر رو دلم سنگینی می کنه و تحمل نگاه

معصومانه ی دختر بچه های یتیم برام خیلی سختر شده.

تو رو به خدا وقتی دارید برای پدرهای مهربون هدیه می خرید ویا

به صورت زیباشون بوسه می زنید مواظب این چشمها هم باشید.

 




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ شنبه 13 خرداد 1391 ] [ 10:11 ] [ بهار نجف پور ]

رنگ کبود آسمان                       خبر دهد ز سر آن

که غم گرفته سینه اش             فسرده است از این زمان

                        ................................

غبار روی چهره اش                     سیاهی  اریکه اش

نه از خروش و جوش باد                بود ز سوز سینه اش

                    ..................................

بسی خراشها که دید               زمین به صورتش کشید 

ز مردمان بی دفاع                    صدای بی صدا شنید

                   ...................................

نوای گریه ای غریب                  نگاه های بس عجیب

فغان کودکی  شهید                 به او زند همی نهیب

                   ..................................

که ای سپهر بی کران             صبور سنگ مهربان

بزن صلا بر ابرکان                   بشور رنگ مردمان

                  ...................................

ولی گناه این  زمین                دلش نموده پر ز کین

نیاید اشک آسمان                 فرو خورد غمش،همین

                ...................................

                             (بهار)


پ.ن:این شعر رو توی چند روزی که غبارهای محلی آسمون شهرهای کشور عزیزمون

رو فرا گرفته بود گفتم.فقط چون سرم شلوغ بود نتونستم زودتر منتشرش کنم.

به هر حال اگه بوی غمی ازش حس کردید و خاطر عزیزتون توی این روزهای بهاری

مکدر شد منو ببخشید.

امیدوارم مسؤلین فکری برای این آلودگیها وسلامتی مردم بکنند.

آرزو می کنم آسمون دلهاتون  همیشه صاف باشه.

با سپاس از اینکه نگاه های آسمونیتون رو وقف نوشته هام کردید.




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 09:50 ] [ بهار نجف پور ]

نمی دونم چه حالی بهتون دست می ده وقتی یه عده سرزده بیان

خونت و برای رفتن هم هیچ انگیزه ای نداشته باشند.

با پررویی تمام به همه ی سوراخ ، سمبه های خونه سرک بکشند

و تو هم نتونی هیچ عکس العملی در برابرشون نشون بدی.

بدتر از اون وقتیه که برای دک کردنشون شمارش معکوس رو شروع

کنی و پسرت در حضورشون با اصرار بگه :

مامان یک کاری کنیم بیشتر بمونند.

باور کنید من آدم مهمون نوازی هستم ولی، از قدیم گفتند:

مهمون یک روز ، دو روز،آخرش سه روز.

الان یک هفته ای میشه که توی خونم تلپ شدند و از جاشون

تکون نمی خورند. البته تکون می خورند ، ولی نه اون جوری  که

من دلم می خواد.

از شما چه پنهون راه حل های پیشنهادی مادربزرگ رو هم

چندین بار امتحان کردم ولی جواب نداد.(جارو،نمک،فلفل و ...........)

دیگه صبرم تموم شد.امروز صبح تصمیم گرفتم برم و باهاشون

اتمام حجت بکنم.

بنابراین یک قیافه ی جدی به خودم گرفتم و رفتم جلو . بهشون گفتم:

یا از خونه ی من میرید بیرون یا .............

اونا که انگار از دل مهربون بنده خبر داشتند، تو چشمام زل زدند وبا

پوزخند بهم حالی کردند که : بابا تو اصلا این کاره نیستی!

بعد هم با خونسردی تمام به رژه ی خودشون ادامه دادند.

شما بگید من با  لشگر مورچه ها ی توی خونم چه کار کنم.

لطفا راهنماییم کنید.




طبقه بندی: یک تجربه،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 19:09 ] [ بهار نجف پور ]

به یاد روزایی که سرم رو روی زانوت می ذاشتم و تو هم موهام رو خرگوشی می بافتی

به یاد روزایی که اون پیرهن صورتی قلاب باف رو برام بافتی و من هم می پوشیدمش و

پزش رو به همه ی دوستام می دادم

به یاد روزی که دستای کوچیکم رو گرفتی و من رو به مدرسه بردی

به یاد اون روزی که اشکای گرمت رو بدرقه ی عروسیم کردی

به یاد اون روزی که برای تولد کوچولوی نازم تمام لحظات رو کنارم بودی وبرام دعا کردی

و به یاد تمام روزهایی که یک لحظه پشتم رو خالی نکردی

نیت می کنم ونماز عاشقی رو به سمت قبله ی محبت و خدای زمینیم مادر می خوانم

مادر عزیزم همه ی روزهای زندگیم رو از تو دارم . روز خوبت مبارک




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ بهار نجف پور ]

این دل نوشته رو  با تمام وجودم تقدیم می کنم به همسر بسیار مهربانم که با تشویقها

وراهنماییهاش به من کمک کرد تا این دفتر مجازی رو راه اندازی کنم.

 

غروب است ومن وچای وسماور

بر این صبرم دمادم گشته کافر

خدایا قلب من در جای ، جوشید

در آن لحظه که خورشید چای نوشید

فرار عقربک های زمانه

قرارم می برد بی چون وچانه

چراهای مشوّش بار ِ پر درد

عروق گونه هایم زرد می کرد

در آن دم که بنفشه حمد می خواند

سوار غم کمی آهسته تر راند

ولیکن تا دلم را رام می کرد

سماور چون عدو جنجال می کرد

به روی آستانه چشم دوختم

برای بود تو چون عود سوتم

نگاه خشک در،کار دلم ساخت

قمار انتظار،بر ثانیه باخت

بهار منتظر جانش به سر شد

بیا دیگر که شب رفت وسحر شد

(بهار)

 

 




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 06:38 ] [ بهار نجف پور ]


با تو هستم ابر تیره،ابر آبستن ز باران

از چه می باری تو امشب بر زمین وکوهساران؟!

تو برای ترد لب های کویر کام، تشنه

یا نجات رودهای خشک وخسته

یا ز بهر شادکامی کشاورزان چشم ،بر آسمان بسته

                                                               از چه رو می باری امشب؟!

 

تو برای قاه قاه خنده های کودکانه

یا ز بهر زایش شعری عاشقانه

یا برای ریزش این سقف خانه؟!

                            از چه رو می باری امشب؟!

من نمی گویم نبار امشب

لیک گویم دورتر شو آن طرف تر رو

                                                              سوی باغ وبوستان رو

چونکه سقف خانه ام ،سست است و بی بنیاد

خواب آرامش ز چشم خواهرم هم رفت از یاد

بغض غصه باز گلوی مادرم را کرده غمباد

آ ه،ابر تیره آن طرف شو

                                                                سوی باغ و بوستان رو

یا اگر خواهی همین جا بار را بر دوش سقف خانه ام ریزی

                                                               مهربان ترشو ، نم نمک تر بار

                                                                                                                        (بهار)


ریزش باران نمود رحمت بی حدّ واندازه ی الهی بر یکایک موجو دات است

از هر جنس و هر جایگاهی.

هستی از دیدن ریزش باران شادمان می شود چون می بیندکه خداوند

توانا عاشقانه برای ادامه حیاتش ، رحمت خود را ارزانی داشته است

و چه زیباست لحظات عشق بازی خداوند با زمین وتمام هستی اش.

باران تولّد دوباره ی زمین و پیام آور نشاط ، سر زندگی و لطافت است.

آنقدر لحظه ی نزول آیه های باران رو حانیست که بزرگان آن را بهترین

لحظه برای استجابت دعا دانسته اند.

باشد که پلیدی های ساخته شده ی دست انسان در جهان

با زلال قطره های باران پاکیزه شود و زنگار فقر وبدبختی از

آیینه ی روح کودکان معصوم زدوده گردد.

 

 

 

 




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 06:25 ] [ بهار نجف پور ]

دختر خورشید را تسلّی داد ابر ،با گریه های بارانش

موی او شانه می کردند ،بادو بوران و غوغایش

 

زخم گونه هایش را،قاصدک به خوبی بست

با تلنگر مهتاب ،خنده بر لبش پیوست

 

شاپرک برای او،شد عروسکی زیبا

دور می شدند و می رفتند سوی شهر رؤیاها

 

سنگ سرنوشت بدبختی،باز بر او حسودی کرد

پای دخترک بگرفت،نقش بر زمینش کرد

 

دامن نجیب او ، مملو از پلیدی شد

شادمانی دختر از نگاه او گم شد

(شعری از بهار)




طبقه بندی: شعرهایی که شعر نشد،
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 06:20 ] [ بهار نجف پور ]

 

امروز سالگرد روزیه که با اراده ی خداوندی مسافر زمینی زمانه شدم.روزی که

خداوند خواست باتولد یه انسان دیگه به فرشته هاش ثابت کنه الکی به

آدم لقب اشرف مخلوقات رو نداده وچقدر صبور این خدا.

(خداوندا کمکم  کن از عهده ی این امر بربیام.)

لحظه ای که وارد این دنیای غریب شدم خورشید تازه طلوع کرده بود دقیقا

ساعت 5/7 صبح.من هم این رو به فال نیک گرفتم و امیدوارم بتونم راه روشن

زندگی رو به سلامت به پایان برسونم.

خوشحالم از اینکه تو بهشت ماه ها ، اردیبهشت به دنیا اومدم و خوشحالتر از

اینکه دو تا از عزیزترین عزیزهای عالم من هم در این ماه متولد شدند ومن رو در

راه زندگی یاری می کنند.پدر عزیزم که متولد 9 اردیبهشته وهمسر دوست

داشتنی من که متولد 22 اردیبهشته.از همین جا تولدشون رو تبریک می گم و

برای هر دوتاشون هزاران بار آرزوی سلامتی می کنم.

و اما اردیبهشت؛

ماه آسمون آفتابی و فردای ابری

ماه شکوفه های اقاقی و یاسهای رازقی

ماهی که زمین پس از غلبه بر سرمای سخت زمستونی و سر و سامان دادن

به کارهاش توی فروردین،پیروزمندانه سرسبزیش رو به معرض نمایش می ذاره.

ماهی که زمین با شکوفه های درختاش به همه ی غمهای عالم لبخند میزنه.

به همه می گه من تونستم از پس همه ی مصایب بر بیام شما آدما چرا نتونید.

خلاصه اینکه تو این ماه امید در همه جا ارزونیه.




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 23:55 ] [ بهار نجف پور ]

زن همسایه نذر کرده هر روز صبح برای گنجشکها دانه بریزد

آیا کسی برای تو دانه نریخته ؟!


آری ، زنگار وجود خویشتن را ،

با زلال روح تو تطهیر می کنم

و بر طلیعه ی زردوز خورشید می خندم

همان زمان که خدا را در بساط تو پیدا می کنم

من به ترک دستان تو ایمان دارم.

                                             (بهار)


آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستند

از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.

آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،

نان به سفره جامه تان بر تن،

یک نفر در آب می خواهد شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد،

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا، آی آدمها!

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و اُمید کمک دارد.

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛

پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش

می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،

آی آدمها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر،

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها،

آی آدمها!

(نیما یوشیج)


 




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ بهار نجف پور ]

گفتم شما هم ببینید حالشو وووووووووووووو ببرید

:

:

:

:

:

:

:

:

 

 

 

خداییش اگه خوشتون اومده بدون نظر نرید!




طبقه بندی: شوخیهای خودمونی...،
[ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 13:21 ] [ بهار نجف پور ]

اول اردیبهشت روز

بزرگداشت استاد سخن ،سعدی شیرازی

برهمه ی دوستداران شعروادب مبارک.

در پای تو افتادن شایسته دمی باشد           ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد


بسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارد            درویش که بازارش با محتشمی باشد


زین سان که وجود توست ای صورت روحانی        شاید که وجود ما پیشت عدمی باشد


گر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانست     شاید که مسلمان را قبله صنمی باشد


با آن که اسیران را کشتی و خطا کردی        بر کشته گذر کردن نوع کرمی باشد


رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد            کاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد


هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست           داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد


کس بر الم ریشت واقف نشود سعدی                الا به کسی گویی کو را المی باشد





طبقه بندی: خط خطی های من،
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 08:14 ] [ بهار نجف پور ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


بهارم ،جنسم از گلبرگ احساس

خـدا را بــو کـشیـدم از گـل یـاس

خدایـی که کشیده نقش خود را

به روی صورتم ،با هر چه وسواس

اگر ساکـت تـر از سـنـگ صـبـورم

نخواهم ریزد این طرح ، ایّها الناس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
--------------